حسام و پرهام عزیزم
سه مرد و یک نامرد
لینک دوستان

وصال او  ز  عمر   جاودان    به                     خداوندا   مرا   آن ده که    آن به

به شمشیرم زد وبا کس نگفتم                   که راز دوست از دشمن نهان به

وسط امتحانات و حسابی خسته و گرفته ام تفالی زدم این شعر اومد که فکر میکنم خیلی

به حال و هوای من نزدیک بود‘ اومدم تا یه حال و هوایی عوض کنم و سالروز تولدم رو خودم

به خودم تبریک بگم. در این سرای بی کسی‘کسی به در نمی زند.

[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مامان حسام و پرهام ]

ویژگیهای بهترین سبک فرزندپروری (سبک تربیتی مقتدرانه):

-حفظ احترام کودکان و والدین هردو

-حفظ حقوق کودکان و والدین هردو

-چارچوب قانونمندبرای اعضای خانواده

-انعطاف پذیربودن قوانین و چارچوب

-هم صحبتی بین اعضای خانواده

-صمیمیت و انسجام و پیوستگی بین اعضا

-احترام به تصمیمات یکدیگر

-غمخوار بودن و همدل بودن

-تشکیل جلسات خانوادگی برای حل مشکلات افراد خانواده

-فرصت ابراز احساسات و اندیشه ها و افکار به هم دادن

-حفظ حریم های شخصی در عین صمیمیت

_در کشورهای پیشرفته اغلب خانواده های موفق یک روانشناس خانوادگی دارند که در

جلسات هفتگی آنها شرکت می کند .

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

و اما گل پسرا...

حسام چند روزی با بابا حمید که مشغول خوندن برا ارشد به کتابخونه میره و پسری

رسما عضو کتابخونه شده.

 فعلا که خیلی علاقمند و استقبال کرده‘ امیدوارم این مطالعه آزادش تاثیری رو کاهش

غلط املایی هاش داشته و تمرکز و دقتش رو بالا ببره .

پرهام هم مدام از اون ساعتی که حسام و بابایی میرن بهونه میگیره که دلم براشون

تنگ شده و چرا نمی یان و قول میدم که دیگه حسام رو اذیت نکنم تا وقتی که بی یان.

اولین ضرب المثلی که پرهام یاد گرفته:

جایی که موش آهن میخوره ‘ باز هم کودک میگیره.

پرهام کوچولوی مامان در پایان پنج سالگی بازی شطرنج رو از بابایی آموزش دیده و

باباحمید به تازگی رقیب تازه ای پیدا کرده .

از خودم بگم که...

 ترمای پیش رو کمک بابایی حساب کرده بودم و با خیال راحت درس میخوندم‘امتحانات

پایان ترم نزدیکه و امیدوارم با درس خوندن آقا این دوترم مشروط نشم.

[ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مامان حسام و پرهام ]

بنام پروردگار حسام و پرهام

پرهام, پرهام, پرهام    و ما ادراک ما پرهام   بدرستیکه ما پرهام را از زیبایی محض آفریدیم   با چاشنی نمک و مقداری قند و اندکی عسل   و تو چه میدانی که پرهام چیست؟      آیا او آیه روشن ما نبود که در نیمروز نیایش بر پیامبر خسته وجودت نازل شد  آنگاه که از صحای بی باران سجاده ها بر میگشتی و بادهای بی امان ناامیدی وزیدن گرفته بود؟   در آن هنگام بود که بار دیگر ذوق شکفتن در دل آفرینش پدیدار گشت و دریاهای رحمت به تلاطم در آمد   و نسیم محبت وزیدن گرفت    

آنگاه ما فرشتگان ازلی را فرمودیم تا عصاره معطر تمام گیاهان دامنه فطرت را برگیرند    و آنرا با شهد زیباترین گلهای خلقت درآمیزند   و اینگونه بود که ما پرهام را آفریدیم...

[ چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مامان حسام و پرهام ]

در حال کتاب خوندن برای پرهام کوچولوی مامان بودم که سبزی فروشی از خیابون در

حال رد شدن بود

پرهام شیرین زبون: اگه گذاشت ببینیم چی نبشته؟؟؟

نیشخندنیشخندنیشخند

پرهام ماشین حساب رو برداشته ودر حال شماره گرفتن :وان ‘ تو ‘ تری ‘ فور

بعد از چند لحظه ‘ مامان شماره شما رو گرفتم .

قلبقلبقلب

پرهام در حال مصاحبه کردن از مامان:

ببخشید اسم شما چیه؟

مامان:من مامان حسام و پرهام ملایی هستم و همسر حمید ملایی

پرهام:جان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خجالتخجالتخجالت(این خجالته پس چرا خجالت نکشید)

در حال دیکته گفتن به حسام بودم که به کلمه که ناگهان رسیدم و چندبار اون رو تکرار

میکردم که پرهام گفت:خوب چی شد؟

که من ادامه دادم  که ناگهان آسمان ابری شد.

پرهام:آهان!!! 

لبخندلبخندلبخند

وقتی کت پرهام رو پوشوندم فوری گفت : من دوماد شدم

 پرهام:مامان چرا شما عروس نمیشید؟

مامان:پسرم وقتی شما نبودی من هم عروس شدم.

پرهام:من کجا بودم تو مردونه؟

قهقههقهقهه

پرهام در حال آواز خوندن:حالا دختر خانما ‘همه دستا بالا...

پرهام:مامان همه دستا بالا یعنی اینکه میخوان لباساشونو در بیارن؟

(ناگفته نمونه هر وقت میخوام لباس پسری رو عوض کنم میگم دستا بالا)

خوشمزهخوشمزهخوشمزه

مامان :اخ پشتم قوزم در اومده

پرهام:چی؟؟؟شترت در اومده!!!

لبخندلبخندلبخند

پرهام بعد از یه سرماخوردگی مختصر و عطسه:

عطسه آخ آخ دستمال وضیت خرابه.

                                 فرشتهفرشتهفرشتهفرشتهفرشتهفرشته

[ سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مامان حسام و پرهام ]

وقتتون بخیر

بعد از چهار ماه دوری بالاخره اومدیم

اتفاقات زیادی تو این تابستون افتاد از خوشی و عروسی و بدرقه داداش گلم گرفته تا

مراسم ترحیم دختر دایی عزیزم که واقعا غم انگیز بود .روزگار غریبیست .

واما وروجکای مامان...

حسام جون که کل تابستون رو با استفاده ازکتاب نقاشی سنا نقاشی تمرین کرده برا

خودش هنرمندی شده و هر هفته با یه نقاشی خوشگل خانم معلمش و ما رو ذوق زده

میکنه .دیشب برای تشویق پسری ساعت مورد علاقش رو براش خریدیم.

از ذوق و شوقش رفت و اومد مدرسه رو ساعت میگیره.

امروز میگه این هدیه’ روز کودکم چونکه شب قبلش خریدیم .

در کل پسر خیلی منظم و حرف گوش کنی شده و اگه بخواد تو کار خونه به من کمک

میکنه برا نمونه به دلیل تعطیلی پنجشنبه و جمعه هفته گذشته کل پذیرایی و آشپزخونه

رو حسابی برام جارو برقی کشید . بر عکس حسام کلاسای خودم تو این دو روزه .

از پرهام کوچولو بگم که امروز به دلیل کلاس من و حسام همسفر بابایی شده و رفته

پیش مامانمینا .

به قول مامانم: وقتی با بابام رفته مغازه هیچ چیزی نخواسته

مامانم ازش میپرسه چرا چیزی نخریدی

پرهام:شاید پول نداشته باشه

مامانم:!!!

[ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مامان حسام و پرهام ]

از احتیاط بی جا دست بردار که زیاده روی در مراقب بودن , نشانه ترسو بودن است .

*********************************************************

وقتتون به خیر و شادی

چند هفته ای بیشتر به امتحانات ترم نمونده و منم و کوله باری از درسای انباشته .

نمیدونم امتحانات میان ترم  خستم کرده یا فشرده بودن درسا تو پنج شنبه و جمعه

 این ترم .کل هفته رو حسام به مدرسه میره و دو روز آخر هفته هم من .

بگذریم...

مدتیه از کوچولوی خونمون چیزی ننوشتم

چند وقت پیش من و باباحمید یه مطلبی رو شنیدم که :

به کودکان خود از کودکی ارزش قائل شوید و با القابی همچون دکتر و مهندس و ... آنها

را صدا بزنید .

ما تصمیم گرفتیم این کار رو اجرا کنیم ...

حسام گفت من مهندسم و پرهام هم گفت منم مهندسم کم مونده بود دعوا بشه که

من به پرهام پیشنهاد دادم ,مامانی نمیخوای دکتر باشی ؟

پرهام :دکتر مثل کی ؟

مامان:مثل دایی مهدی .

پرهام:(من دایی مهدی رو خیلی دوست دارم) پس من دکترم .

چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که پرهام گفت: مهندس کو ؟؟؟

ماچماچ******************************************************

واما حسام...

یه روز پسری تصمیم گرفت خودش هندونه رو از یخچال بر داره بیار برا خوردن .که...

هندونه اوردن همانا و پخش زمین شدن همان...

من که اهمیت زیادی به تمیزی میدم شوکه تو چشای حسام زل زده و حسامم تو

چشای من .

قبلنا که خیلی به این جور اتفاقا واکنش نشون میدادم این دفعه تصمیم گرفتم آروم باشم

سرم رو انداختم پایین و مشغول کتاب خوندن شدم .

حدس بزنید چی شد؟؟؟

پسری مامان همه هندونه ها رو جمع کرد و آشپزخونه رو هم مرتب و منظم کرد . 

  تشویقتشویقتشویق**************************************************

 

[ پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مامان حسام و پرهام ]

( از امروز تصمیم بگیرید به جای آن که قربانی تغییر باشید استاد تغییر شوید . )

                                                     ******

امروز عصر که حسام موقع خوندن کتاب علوم خوابش برده بود

کتاب بنویسمش رو برداشتم که ببینم تکالیفش تموم شده یا نه, با کلی غلط املایی و

نقاشی های تخیلی و دلنوشته روبرو شدم...

آره حق دارید بگید تا حالا کجا بودم!!!

درس و دانشگاه اونقدر سرم رو گرم کرده که تا حدودی از پسری غافل شدم .

البته خودمون (من و بابایی )تصمیم گرفتیم کمتر بهش گیر داده و مستقلش کنیم

برای اینکه اوایل که خیلی تو درس و مدرسه باهاش درگیر بودم احساس کردم خیلی

داره به من وابسته میشه برا همین تصمیم گرفتم کمی آزادش بزارم .

یکسری از دست نوشته های شیرین پسری...

اگر من معلم کلاس سوم بودم...

به بچه ها با خون سردی درس می دادم و یکم سخت می گرفتم تا درس یاد بگیرند .

و وقتی که شلوغ کردند چندبار می گفتم ساکت

اگر ساکت نمی شدنند با خط کش به میز میزدم و

دوباره می گفتم ساکت . (فدای اون دل مهربونت عزیزم )

                                            لبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخند

دوره کودکی...

کودکی سنی است که از همه ی سن ها بهتر است و خیلی شیرین است .

دوره جوانی...

سن جوانی بعد از سن کودکی است و دیگر شیرین و بهترین سن نیست .

                                          سوالسوالسوالسوالسوالسوال

گزارش یه سفر...

ما به یک روستا رفتیم در آن جا حیوانات اهلی زیاد بود

خانه ها از کاه بود .

مقازه (مغازه) کم بود و در آن جا بیمارستان و دکتر کم بود .

راستی گفتم دکتر

در آن جا به دکتر می گوفتند(می گفتند ) تبیب (طبیب) یعنی همان دکتر .

                                               خوشمزهخوشمزهخوشمزه

پرهام:مامان نگاه کن حسام دوباره خوابید.حسام چرا پانمیشی مشقاتو بنویسی .

مامان:عجبا عجبا از دست این بچه!!!

پرهام:بابا من که بچه نیستم .

مامان:با حسام بودم .

پرهام:اهان فکر کردم با من بودیماچ

 

 

[ سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مامان حسام و پرهام ]

اعتماد به نفس یک نگرش است و نگرش ها از واقعیت ها مهم ترند .

                                                                                    برایان تریسی

                                                    ********

با ارزوی سالی خوش

ما که سال خوبی رو شروع کرده بودیم و بیشترین علتش هم فروش نهال های انار بود

و به امید فروش بقیه نهال ها که ...

از شما چه پنهون گردبادی غافلگیرمون کرد و هر گلخونه ای که تو مسیرش بود کن فکیون

کرد خدا رو شکر ازگلخونه ما کمی پلاستیک پاره کرد امااز گلخونه ای که اجاره کرده بودیم

و خیارش تازه به بار نشسته بود یه سالنش رو کلا" خوابوند و بوته های بیچاره جوون

مرگ شدن .چه میشه کرد اینم از شغل پراسترس بابایی...

خدا رو شکر بابا حمید صبور و به قول خودش اونجا مثل نینوا شده بود و من هم بالای

یه تپه ای نشسته و از اون بالا پلاستیک های گلخونه رو که باد مثل پرچم تکون و تکون

 میداد نگاه میکردم !!!

 نمیدونیم علتش چی میتونه باشه که بعضی گلخونه ها کل سالن ها خراب شده و  

بعضی ها آب از آب تکون نخورد!!! حتما" یه حکمتی داره .

آره به این نتیجه رسیدیم که هر کار خدا حکمتی داره و به قول معروف به مال بخوره و به

جان نخوره .

ششششششششششششششکر شاید رفع بلا بوده .

                                                ********

بابایی:پرهام جون بیا یه صفا بده

پرهام:صبر کن صبر نداری آدم باید صبر داشته باشه

بعد از چند ثانیه , اومدم دیدی گفتم صبر کنی میام .

                                                  لبخندلبخندلبخند

واما حسام جون که جدیدا" خیلی پسر خوب و مهربونی شده و مرتب میگه ببخشید که

حرفت رو گوش نکردم و یا ببخشید پشتم به شماست و یا امروز اومد دوتا بوسم کرد .

                                          بغلبغلبغل

 

 

 

[ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مامان حسام و پرهام ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Mah Music :.

درباره وبلاگ

من دانشجوی روانشناسی ... مامان دوتا گل پسر حسام و پرهام - حسام جونم متولد 29/11/80 - پرهام جونم متولد 24/8 /85 - این وبلاگ متعلق به ما چهار نفره ... چهار نفر با چهار روحیه متفاوت ... تو اینجا من خاطرات بیادموندنی وتلخ وشیرینمون ... مخصوصا"خوشمزگیهای این دوتا خوشگل پسرا رو مینویسم . دعای مادرانتان بدرقتان...
موضوعات وب
 
امکانات وب
RSS Feed

a;g;شکلک های علی و مهسا شکلک های مهسا و پژمان
قشنگترین و بهترین شکلک ها برای زیباسازی وبلاگ

كد تصوير تصادفی

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس